دست نوشته های یک ذهن پراکنده

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 اعتراف

آروم آروم دارم کنارت بزرگ می شم ؛گاهی مثل یه بچه کوچیک و سرکش فقط لج می کنم و دهنم رو کج می کنم و هرچقدر می خوام نق می زنم و تو چقدر بزرگی که با چشمهای مهربونت فقط بهم نگاه می کنی و من از این همه خوبی و این همه غصه ای که تو نگات موج می زنه شرمنده می شم....

می دونم گاهی بی منطقم؛گاهی حتی خواسته هام هم معنا و مفهومی نداره ؛اما بدون نمی خوام اینجوری باشم و این اتفاقات بیفته

برای همیشه می گم دیگه این اتفاقات نخواهد افتاد..................

  10:15 AM | دختر پاییز | نظرات [1] | نسخه قابل چاپ


 گمگشتگی

خوب می دونم که خودم نیاز دارم با کسی حرف بزنم و گریه کنم؛می دونم نیاز دارم کسی تمام حرفهام رو بشنوه و سکوت این همه مدتم رو بشکنه

اما تا می خوام حرف بزنم هزاران هزار نگرانی و فکر ؛هزاران ملاحظه تو ذهنم می یاد و با خودم تکرار می کنم اگر اینجور بشه و اگر اون اتفاق بیفته چی

فکر می کنم برای حرف زدن اول باید کلی توضیح بدم تا طرف مقابل بدونه چرا و چطور من این کار رو کردم؛فکر می کنم باید راجع به موقعیت مکانی و زماین اول حسابی مقدمه چینی بکنم تا طرف بتونه من رو بفهمه

اما همین که دهن باز می کنم تا بگم احساس می کنم حرفم حرفی نیست که بشه زد

من به خودم بد کردم؛من با خودم جنگیدم؛من خودم رو ندیدم و خودم رو له کردم

من خودم رو در برابر خیلی آدمهایی که نباید؛شکستم

من مرزهای زیادی رو شکستم ؛مرزهایی که برای کشیده شدن دوبارشون خیلی عذاب کشیدم

من؛من رو از دست دادم

  10:10 AM | دختر پاییز | نظرات [1] | نسخه قابل چاپ


 

چشمهام رو می بندم و صدات رو می شنوم که بهم می گی دستهات رو بهم بده...ازم می خوای کنارت باشم تا آرومم کنی...نمی دونم چرا باهات لج می کنم چرابهت می گم نمی خوام باشی...در صورتی که توی دلم آرزو می کنم بیشتر اصرار کنی و منو با زور بکشونی سمت خودت

گاهی فکر می کنم وقتی چیزی رو می خوام خیلی بداخلاق می شم نمی دونم چرا حرف

نمی زنم و انتظار دارم بفهمی که دلم چی می خواد..

می خواستم با خودم تنها باشم اما دوست داشتم تو همون دورو بر باشی...می خواستم نگاهت رو حس کنم،بدونم هستی ،می دونی گاهی دلم می خواد ازت فاصله بگیرم اما دوست دارم تو این فاصله رو بشکنی،دوست دارم بفهمی که به بودنت نیاز هست اما از دور

این روزها تلخم،مثل بادومی که با ولع بر می داری تا بخوری اما از تلخیش تمام وجودت بهم

 می ریزه،طعم تلخ خودم رو حس می کنم می دونم...

 

  1:25 PM | دختر پاییز | نظرات [0] | نسخه قابل چاپ


 نفرین

خانوم ع.ف نمی دونم می تونی درک کنی یا نه که وقتی کسی این حرفهایی رو که من شنیدم بشنوه اونم از یک آدم مطمئن چه حالی می شه...می دونی بارها تو این چند سال اخیر حس کرده بودم اما باور نمی کردم من به این چیزها اعتقادی نداشتم...فکر می کردم این حرفها و کارها مال زمانیه که همه بی سواد بودن و تنها تفریحشون حرف زدن پشت سر خاله خانباجی ها و طلسم و جادو جنبل بوده.....

نمی دونم بهت چی بگم...نمی دونم از این به بعد میتونم باهات حرف بزنم و تو رون نگاه کنم یا نه

فقط می تونم بگم دیشب برای اولین بار من...منی که هیچ وقت کسی اینجوری ندیده بودم نفرت رو احساس کردم و گفتم نمی گذارم کاری رو که شروع کردی تموم کنی

امیدوارم یک روز همه بفهمن تو کی هستی و چه کاره ای

دلم خیلی شکست خیلی

نمی دونم هنوز هم به این مزخرفات اعتقاد دارم یا نه اما هر وقت تصوریش تو ذهنم می یاد تمام تنم تیر می کشه و بغض می کنم ...

من نمی گذارم کاری رو که می خوای انجام بدی

من مثل تو این کارها رو بلد نیستم...اما آه من رو درآوردی....

 

  11:57 AM | دختر پاییز | نظرات [0] | نسخه قابل چاپ


 چراغ ها را من خاموش می کنم...چراغ ها رو من روشن می کنم

صبح ها اولین نفر از خواب بلند می شم و چراغ حال رو خاموش می کنم .....

بارها شده وقتی آب به صورتم می زنم و خودم رو توی آینه نگاه می کنم برای لحظه ای مات می شم و با خودم تکرار میکنم این منم توی آیینه؟

آروم سمت آشپزخونه می رم و برای خودم کافی درست می کنم و هر روز به مکالمات شب پیش فکر میکنم و گاهی لبخند می زنم و گاهی هم با خودم قرار می گذارم که دیگه این کار یا اون کار رو نکنم....

لباس می پوشم و از خونه بیرون می یام چراغ های راه پله رو من خاموش می کنم...چراغ های سر در رو خاموش می کنم و از خونه می زنم بیرون...

آدمهای توی مسیر دیگه همه برام آشنان...به بعضی ها لبخند می زنم و نگاهم رو از بعضی ها می دزدم...

به ایستگاه سرویس می رسم و از دکه روزنامه فروشی روزنامه می خرم..هر روز همشهری و دنیای اقتصاد..روزهای شنبه هفته نامه سلامت...

تا زمانی که سرویس بیاد نگاهی به تیترها می کنم....

توی مسیر تا اداره سرم رو تکیه می دم به پنجره و خاطراتم رو مرور میکنم

این روزها زود می رسم...گاهی از آسانسور و گاهی از پله ها استفاده می کنم تا به طبقه ۸ برسم....

زودتر از همه می رسم و چراغها رو دونه دونه روشن می کنم تا سالن تیره و تاریک روشن بشه

کلید رو توی قفل در می پیچونم و روز شروع می شه............

  08:52 AM | دختر پاییز | نظرات [2] | نسخه قابل چاپ



زاده ی پاییزم ،آرزوهایم در آغوشم،چشمهایم نظاره گر روبه رو، گام بر می دارم در جاده ای به نام زندگی

شناسنامه کامل من...

آخرین یادداشت ها
اعتراف
گمگشتگی
[ بدون عنوان ]
نفرین
چراغ ها را من خاموش می کنم...چراغ ها رو من روشن می کنم
گریه کن گریه قشنگه.....
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
....
تو بزن تا من برقصم
خاطره
کودکی هایم کجاست.............
ماه من غصه نخور  گریه پناه آدمهاست...........
بارون بارونه
[ بدون عنوان ]
کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی....

آرشیو
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387

موضوع بندی
پراکنده
شخصی

لینک های روزانه
لینک دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
یوزپلنگان دشتهای وحشی
تمامی هر روزه ام(ساحل)
یه دوست غریبه
دلتنگی های یک مریم(مریم جون و آرین کوچولو)
دختر برفی

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
دست نوشته های یک ذهن پراکنده

خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری

جستجو در وبلاگ


تعداد بازدیدکنندگان
3880

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com