دست نوشته های یک ذهن پراکنده

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 روزی دوباره خورشید خواهد درخشید

می دانی این روزها می آیند تا به من نشان بدهند که زندگی هنوز هم حرفی برای گفتن در پس پرده دارد
آری پس پرده همان جا که من و تو می خواستیم دستمان را به آسانی درار کنیم و کنارش بزنیم.

این روزها عجیب دلم را خوش کرده ام به آینده روشنی که برای خودم ترسیم کرده ام.می گویند آنچه سرنوشت انسان را تعیین می کند شرایط زندگی او نیست بلکه تصمیم های اوست و زندگی آنگونه پیش می رود که تصور می کنی.

پس من هم آینده را به روشنی ترسیم کرده ام ، هر از گاهی با مداد پام کنی آبی روشن قسمتی را پاک می کنم و با مدادی خوش تراش و ظریف صحنه ای را اضافه می کنم.


می خواهم منفی بافی را کنار بگذارم.پس پرده را نورانی ببینم.

  00:43 AM | دختر پاییز | نظرات [4] | نسخه قابل چاپ


 روزهایی در دوردست

گذشته هایم را ورق می زنم،
چشمانم را می بندم وآینده را تجسم می کنم:
من ، کتابهایم، فنجان قهوه و موسیقی آرامی که می خواند:

مریم چرا با ناز و با افسون و لبخندی
به جانم شعله افکندی مرا دیوانه کردی
امشب چه با ناله
غم از هر دیده می بارد
دلم در سینه می نالد
مرا دیوانه کردی مرا دیوانه کردی
رفتی مرا تنها به دست غم رها کردی
به جان من خطا کردی مرا دیگر نخواهی
پیدا شدی باز هم تو در جام شراب من
از این حال خراب من
بگو دیگر چه خواهی بگو دیگر چه خواهی
اشکی که ریزد ز دیده من
آهی که خیزد ز سینه من
رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مریم سپیدی
بی تو دلم شوری و امیدی
دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد دیگر به دنیا ندارد

هم چون نسیم از برم بگذر
یک لحظه در دیده ام بنگر
شاید نشانی ز عشق و وفا
بینم ز چشمت تو بار دگر
هم چون نسیم از برم بگذر
یک لحظه در دیده ام بنگر
شاید نشانی ز عشق و وفا
بینم ز چشمت تو بار دگر

اشکی که ریزد ز دیده من
آهی که خیزد ز سینه من
رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مریم سپیدی
بی تو دلم شوری و امیدی
دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد دیگر به دنیا ندارد

هم چون نسیم از برم بگذر
یک لحظه در دیده ام بنگر
شاید نشانی ز عشق و وفا
بینم ز چشمت تو بار دگر
هم چون نسیم از برم بگذر
یک لحظه در دیده ام بنگر
شاید نشانی ز عشق و وفا
بینم ز چشمت تو بار دگر
اشکی که ریزد ز دیده من
آهی که خیزد ز سینه من
رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مریم سپیدی
بی تو دلم شوری و امیدی
دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد دیگر به دنیا ندارد

  4:51 PM | دختر پاییز | نظرات [2] | نسخه قابل چاپ


 باران و حرفهای ناگفته من

باران که می بارد، مست می شوم و بی اختیار.
سرم را از پنجره بیرون می کنم و با باران سخن می گویم
دخترکی از آن سوی پنجره اتاقش هاج و واج مرا نگاه می کند.با خودم می گویم گمان نکند من دیوانه ام.؟..
اما گمان هم کند، مگر دیوانه ها چه شان است؟اصلا مگر گمان یک دخترک ، آن هم از نوع غریبه اش باید برای من مهم باشد؟
باز مرا چه شده؟همیشه گمان دیگران برایم مهم بوده.... و این مرا می ترساند....
روشنای وجودم دستم را می گیرد و می گوید کاری را که دوست داری بکن و فراموش کن چشمهایی تو را می نگرد، تاریک اما چیز دیگری می گوید، صدایش را بالا می آورد و می گوید پنجره را ببند و سر جایت بنشین و باران را نگاه کن مانند او...
او؟؟؟؟؟؟اصلا برایم مهم نیست..پیشنهاد روشنا را دوست دارم
با پاهای برهنه به حیاط می روم و سرم را سوی آسمان بلند می کنم و می خندم.........چشمهایم را می بندم و هرچه می خواهم با باران می گویم.
چشمانم را که باز می کنم هنوز دحترک نگاهم می کند برایش دست تکان می دهم ...

  01:43 AM | دختر پاییز | نظرات [5] | نسخه قابل چاپ


 سنگ صبور

تمام دیشب روشنا و تاریک درونم باهم می جنگیدند...
چند روزیست عجیب به جان هم افتاده اند و خواب را از چشمانم ربودند..
در نهایت برایشان قصه گفتم تا آرام گرفتند و من هم ساعتی خوابیدم
هر دو را در آغوش کشیدم و برایشان خواندم: در زمانهای قدیم سنگی بود به اسم سنگ صبور......دخترک جلویش
نشست و گفت:سنگ صبور یا تو بترک یا دل من.....

قصه ای دوست داشتنی یادآور نوازشهای دوران خوش کودکی و عطر آغوش مادر بزرگ ......

  01:30 AM | دختر پاییز | نظرات [4] | نسخه قابل چاپ


 پشت سر یا پیش رو؟

آرام صدایم می زند، نامم را می خواند ،حضورش آنقدر ملموس نیست که صدایش را به وضوح بشنوم ،تنها در میان همهمه اطرافم،نامم را می شنوم، بر می گردم ،با ابروهایی در هم کشیده و نگاهی سرشار از سرزنش، سرم را پایین می اندازم ،دوباره که نگاه می کنم تنها حضور مبهمش را که می رود تا در روشنایی ناپدید شود می بینم....
روشنای درونم صدایم می زند: دختر پاییز...لبخند بزن ،گامهایش را دنبال کن
صدای تاریک درونم را می شنوم : در آن روشنایی جایی را نخواهی یافت،برگرد پشت سرت را بنگر
دیگر تنها صدای مبهم روشنا و تاریک را می شنوم ،برای هم خط و نشان می کشند،بی توجه به حضورشان چشمهایم را می بندم
درون قلبم لرزه ای حس می کنم ، نگاهم را به روشنایی می دوزم و گام بر می دارم

زیر لب می خوانم:

این منم آغاز.........

پ.ن. فکر می کنم باید این رو بگم که اصلا منظور من فرد نیست.( من درارتباط با رابطه 2 نفره صحبت نکردم)کسی که در بالا بهش اشاره کردم بالاتر از یک شخصه....(شاید یک باور)

  02:07 AM | دختر پاییز | نظرات [4] | نسخه قابل چاپ



   1      2    >>

زاده ی پاییزم ،آرزوهایم در آغوشم،چشمهایم نظاره گر روبه رو، گام بر می دارم در جاده ای به نام زندگی

شناسنامه کامل من...

آخرین یادداشت ها
لحظه ها را با تو بودن........
روزهایی که گذشت
چقدر گیجم
....
اعتراف
گمگشتگی
[ بدون عنوان ]
نفرین
چراغ ها را من خاموش می کنم...چراغ ها رو من روشن می کنم
گریه کن گریه قشنگه.....
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
....
تو بزن تا من برقصم
خاطره
کودکی هایم کجاست.............

آرشیو
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387
مرداد 1387

موضوع بندی
پراکنده
شخصی

لینک های روزانه
لینک دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
یوزپلنگان دشتهای وحشی
تمامی هر روزه ام(ساحل)
یه دوست غریبه
دلتنگی های یک مریم(مریم جون و آرین کوچولو)
دختر برفی

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
دست نوشته های یک ذهن پراکنده

خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری

جستجو در وبلاگ


تعداد بازدیدکنندگان
4607

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com