چهارشنبه 6 تیر ماه سال 1386
سنگ صبور
تمام دیشب روشنا و تاریک درونم باهم می جنگیدند...
چند روزیست عجیب به جان هم افتاده اند و خواب را از چشمانم ربودند..
در نهایت برایشان قصه گفتم تا آرام گرفتند و من هم ساعتی خوابیدم
هر دو را در آغوش کشیدم و برایشان خواندم: در زمانهای قدیم سنگی بود به اسم سنگ صبور......دخترک جلویش
نشست و گفت:سنگ صبور یا تو بترک یا دل من.....
قصه ای دوست داشتنی یادآور نوازشهای دوران خوش کودکی و عطر آغوش مادر بزرگ ......
چند روزیست عجیب به جان هم افتاده اند و خواب را از چشمانم ربودند..
در نهایت برایشان قصه گفتم تا آرام گرفتند و من هم ساعتی خوابیدم
هر دو را در آغوش کشیدم و برایشان خواندم: در زمانهای قدیم سنگی بود به اسم سنگ صبور......دخترک جلویش
نشست و گفت:سنگ صبور یا تو بترک یا دل من.....
قصه ای دوست داشتنی یادآور نوازشهای دوران خوش کودکی و عطر آغوش مادر بزرگ ......



