جمعه 8 تیر ماه سال 1386
باران و حرفهای ناگفته من
باران که می بارد، مست می شوم و بی اختیار.
سرم را از پنجره بیرون می کنم و با باران سخن می گویم
دخترکی از آن سوی پنجره اتاقش هاج و واج مرا نگاه می کند.با خودم می گویم گمان نکند من دیوانه ام.؟..
اما گمان هم کند، مگر دیوانه ها چه شان است؟اصلا مگر گمان یک دخترک ، آن هم از نوع غریبه اش باید برای من مهم باشد؟
باز مرا چه شده؟همیشه گمان دیگران برایم مهم بوده.... و این مرا می ترساند....
روشنای وجودم دستم را می گیرد و می گوید کاری را که دوست داری بکن و فراموش کن چشمهایی تو را می نگرد، تاریک اما چیز دیگری می گوید، صدایش را بالا می آورد و می گوید پنجره را ببند و سر جایت بنشین و باران را نگاه کن مانند او...
او؟؟؟؟؟؟اصلا برایم مهم نیست..پیشنهاد روشنا را دوست دارم
با پاهای برهنه به حیاط می روم و سرم را سوی آسمان بلند می کنم و می خندم.........چشمهایم را می بندم و هرچه می خواهم با باران می گویم.
چشمانم را که باز می کنم هنوز دحترک نگاهم می کند برایش دست تکان می دهم ...
سرم را از پنجره بیرون می کنم و با باران سخن می گویم
دخترکی از آن سوی پنجره اتاقش هاج و واج مرا نگاه می کند.با خودم می گویم گمان نکند من دیوانه ام.؟..
اما گمان هم کند، مگر دیوانه ها چه شان است؟اصلا مگر گمان یک دخترک ، آن هم از نوع غریبه اش باید برای من مهم باشد؟
باز مرا چه شده؟همیشه گمان دیگران برایم مهم بوده.... و این مرا می ترساند....
روشنای وجودم دستم را می گیرد و می گوید کاری را که دوست داری بکن و فراموش کن چشمهایی تو را می نگرد، تاریک اما چیز دیگری می گوید، صدایش را بالا می آورد و می گوید پنجره را ببند و سر جایت بنشین و باران را نگاه کن مانند او...
او؟؟؟؟؟؟اصلا برایم مهم نیست..پیشنهاد روشنا را دوست دارم
با پاهای برهنه به حیاط می روم و سرم را سوی آسمان بلند می کنم و می خندم.........چشمهایم را می بندم و هرچه می خواهم با باران می گویم.
چشمانم را که باز می کنم هنوز دحترک نگاهم می کند برایش دست تکان می دهم ...



