دست نوشته های یک ذهن پراکنده

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 یا بمان یا گذر کن...

خسته ام می دانی؟
می خواهم سالها همین حا بنشینم ،با من می مانی یا می خواهی گذر کنی؟

  5:05 PM | دختر پاییز | نظرات [2] | نسخه قابل چاپ


 قصه و جای خالی مادربزرگ

با یکی بود و یکی نبود مادر بزرگها همیشه می پریدم و جایی نزدیک تر از بقیه نوه ها برای خودم می یافتم و زانوهایم را بغل می کردم و چشم می دوختم به دهان آنها و دل می دادم به قصه ها
از آن روزها ،سالها می گذرد ودیگر آنها نیسند که بخواهند ما را دورشان چمع کنند و قصه بخوانند
اما عجیب از آن روزها برایم باور مانده که تمام قصه های عالم با یکی بود و یکی نبود آغاز می شود و با همین پایان
می گیرد...
همیشه یکی هست و یکی نیست
و اونی که هست همیشه در فکر دیگری ست که نیست..........

  01:32 AM | دختر پاییز | نظرات [2] | نسخه قابل چاپ


 باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم...

عجیب بی خواب شده ام این چند شب اخیر.
نمی دانم چرا روزها و شب هایم جایشان را باهم عوض کرده اند.
سکوت شب همیشه برایم آرامش و تمرکز همراه داشته،وقتی همه خوابند ،تنها صدای قدمهای خودم را می شنوم،تنها بر روی کاناپه زرشکی رنگ لم می دهم و کتابی و گاه روزنامه ای ورق می زنم و با کانالها ور می روم..
چایی می نوشم و بدنمم را کش و قوس می دهم،بعد فکر می کنم زندگی تنهایی هم بدک نیست
عود قهوه می سوزانم و چراغها را خاموش می کنم و شمع روشن می کنم آنقدر شمع را نگاه می کنم ودردل می کنم و گاهی از حافظ و مولانا و مشیری و شاملو و فرخزاد می خوانم تا شمع از رو برود و من باشم و دیگر نمیتوان گفت تاریکی شب، بلکه تاریک روشنای صبح....
پرده را کنار می کشم و زل می زنم به آسمان، گاه شکایت می کنم از این همه بی خوابی و گاه صبح بخیر جانانه ای به خدا و آسمان و پرنده ها تحویل می هم ، منتظر می شوم تا کلاغها ،غار غارشان را شروع کنند و بعد گنجشک ها و بعد هم صدای ناله گربه ها.....
این زمان است که حس می کنم بدنم سست شده و می خواهم زیر پتو آرام گیرم.......

عجیب بی خواب شده ام

  04:53 AM | دختر پاییز | نظرات [2] | نسخه قابل چاپ


 افسوس ....

آنقدر روزهای دور را با حسرت به یاد آوردم که فراموش کردم از اکنون لذت ببرم...
مرا به خاطر تمام لحظه های شیرینی که کنارت با آه و حسرت گذراندم ببخش

  01:03 AM | دختر پاییز | نظرات [4] | نسخه قابل چاپ


 کودک درون من....

دختر بچه بازیگوشی گاهی از درونم سرک می کشد، گاه آنچنان خودش را لوس می کند و به دنبال آغوشی برای لب ورچیدن و ناز کردن می گردد که خنده ام می گیرد گاه هم آنچنان سرکش و لجباز می شود که پا بر زمین می کوبد و گریه می کند و هیچ صدایی را نمی شنود...
امشب از آن شبها بود که هر دو رویش نمود کرده بودند و مرا گیج و بهت زده که چطور آرامش کنم....

  11:17 PM | دختر پاییز | نظرات [1] | نسخه قابل چاپ



   1      2    >>

زاده ی پاییزم ،آرزوهایم در آغوشم،چشمهایم نظاره گر روبه رو، گام بر می دارم در جاده ای به نام زندگی

شناسنامه کامل من...

آخرین یادداشت ها
لحظه ها را با تو بودن........
روزهایی که گذشت
چقدر گیجم
....
اعتراف
گمگشتگی
[ بدون عنوان ]
نفرین
چراغ ها را من خاموش می کنم...چراغ ها رو من روشن می کنم
گریه کن گریه قشنگه.....
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
....
تو بزن تا من برقصم
خاطره
کودکی هایم کجاست.............

آرشیو
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387
مرداد 1387

موضوع بندی
پراکنده
شخصی

لینک های روزانه
لینک دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
یوزپلنگان دشتهای وحشی
تمامی هر روزه ام(ساحل)
یه دوست غریبه
دلتنگی های یک مریم(مریم جون و آرین کوچولو)
دختر برفی

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
دست نوشته های یک ذهن پراکنده

خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری

جستجو در وبلاگ


تعداد بازدیدکنندگان
4616

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com