یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386
قصه و جای خالی مادربزرگ
با یکی بود و یکی نبود مادر بزرگها همیشه می پریدم و جایی نزدیک تر از بقیه نوه ها برای خودم می یافتم و زانوهایم را بغل می کردم و چشم می دوختم به دهان آنها و دل می دادم به قصه ها
از آن روزها ،سالها می گذرد ودیگر آنها نیسند که بخواهند ما را دورشان چمع کنند و قصه بخوانند
اما عجیب از آن روزها برایم باور مانده که تمام قصه های عالم با یکی بود و یکی نبود آغاز می شود و با همین پایان
می گیرد...
همیشه یکی هست و یکی نیست
و اونی که هست همیشه در فکر دیگری ست که نیست..........
از آن روزها ،سالها می گذرد ودیگر آنها نیسند که بخواهند ما را دورشان چمع کنند و قصه بخوانند
اما عجیب از آن روزها برایم باور مانده که تمام قصه های عالم با یکی بود و یکی نبود آغاز می شود و با همین پایان
می گیرد...
همیشه یکی هست و یکی نیست
و اونی که هست همیشه در فکر دیگری ست که نیست..........



