دست نوشته های یک ذهن پراکنده

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 باز هم نیک و بد

امان از این نیک و بد درونم که باز هم به جان هم افتاده اند و نصفه شبی مرا بی خواب و پریشان کرده اند
از این همه کشمکش های درونی خسته ام و خسته تز از نیازی که گاه بی نیازی ست و گاه اوج تمنا

  01:55 AM | دختر پاییز | نظرات [2] | نسخه قابل چاپ


 نوش دارویی و بعد مرگ سهراب آمدی

افسوس کمی دیر فهمیدم زندگی را نباید خیلی جدی گرفت....
افسوس که تو رفته بودی و من فمیدم نباید به هیچ چیز اعتماد کنم
افسوس
افسوس.....................

  01:17 AM | دختر پاییز | نظرات [1] | نسخه قابل چاپ


 تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

راه می روی و دور خودت هزار چرخ می زنی،نمی دانی چگونه امشب را تا صبح باید بگذرانی،عصر از خواب با صدای اذان پریدی و باز هم مثل همیشه احساس کردی صدای قرآن و اذان برای مراسم مرگ کسی ست و چند ثانیه حتی نفس هم نکشیدی.....

راه می روی و هزار چرخ دور خودت می زنی و فکر می کنی ،عصر قهوه را جور دیگری درست کردی،طعم همیشه را نمی داد مثل همیشه با نوشیدنش در اوج آسمان چرخ نزدی

راه می روی و هزار چرخ می زنی و فکر می کنی،چقدر با دیگران غریبگی می کنی،حوصله مهما نی های شلوغ را نداری،دوست داری ساعت ها قدم بزنی یا جایی بشینی و چیزی بنوشی،فکر می کنی شاید بهتر است مهما نی آخر هفته را کنسل کنی و وان را پر از آب کنی و دراز بکشی و چشمانت را ببندی و تو باشی و تو

راه می روی و هزار و یکمین چرخ را هم می زنی و با خود فکر می کنی دوست داری چه کنی؟کنار آلبوم عکسهای تازه چاپ شده می نشینی و تمام دورت را می کنی پر از عکس،یک مورد مشترک توجهت را جلب می کند: لبخندی از ته دل در تمام عکسها... این ژست را خیلی دوست داری که یک ردیف از دندانهایت در عکس معلوم باشد و گردی صورتت مشخص تر... تو می خندی،حرف می زنی ،می خندانی در جمعی اما......فقط خودت می دانی وقتی می خندیدی به چه فکر می کردی...یادت می آید همان لحظه داشتی می گفتی بس است دیگر می خواهم چشمانم را ببندم و تنها باشم، می خواهم دستانم را دراز کنم کسی هست که دستانم را بگیرد؟؟؟

این بار نه راه می روی و نه چرخ می زنی،فقط و فقط چشمانت را بسته ای و فکر می کنی چقدر به حرف دلت گوش داده ای و دستش را گرفته ای و هر جا که خواسته برده ای و گردانده ای....احساس می کنی بیش از حد به میلش بودی دیگر حرفت را نمی خواند...


این بار چشمانت باز است و عصبانی خیره می شوی به عکسها و می گویی لعنتی نخند..... خودت باش...

  02:08 AM | دختر پاییز | نظرات [0] | نسخه قابل چاپ


 به دنیا بگویید بایستد...

من ایستاده ام یا زمان ؟؟؟
چرا من همانم که بودم و زندگی همان است که بود؟؟؟؟؟؟
من گام بر نمی دارم یا زمین سخت و سفت ؟؟؟
من این همه آشفته ام یا هوا آشوب به پا کرده؟؟؟
من بارانیم یا خیسی گونه هایم از آسمان است؟؟؟؟
من دلم تنگ است یا این همه غریبگی از جای دیگری ست؟؟؟؟
به هر حال امشب عجیب منم و من...

  03:25 AM | دختر پاییز | نظرات [1] | نسخه قابل چاپ


 من مادر

دختری با مو های فرفری که دور شون هاش ریخته شده و با یک تل مشکی رنگ نازک جلوب موهاش رو ازروی ‏صورتش کنار زده،تند تند حرکت می کنه و ظرف های نشسته رو جمع می کنه و با دقت زیادی آنها رو اول تمیز ‏می کنه و بعد هم می شو ره و همراه با شستن و آب کشیدن ظرفها زیر لب می خونه :شب که از راه می رسه ‏غربتم باهاش می یاد از تو کوچه های شب باز صدای پاش می یاد
بعد از اینکه ظرف ها رو شست ،تمام آشپز خونه رو تمیز می کنه روی کابینت ها رو با وسواس پاک می کنه و ‏دستمال می کشه،گاز رو پاک می کنه و زمین رو جارو و طی می زنه
چای یا قهوه رو توی فنجون های مخصوص هر نفر می ریزه و کنار چای یا قهوه بیسکو ییت یا شیرینی هم
‏ می گذراه و چراغ ها رو خاموش می کنه و وارد سالن می شه،دستهاش رو بهم می ماله و با کرم مرطوب می کنه ‏و چندین بار دستهاش رو بهم فشار می ده و بو می کنه و لبخند می زنه، موهاش رو از روی شو نه هاش جمع می ‏کنه و با کش بالای سرش جمع می کنه،کتاب یا مجله رو از روی میز بر می داره و زیر لب زمزمه کنان به اتاق ‏خودش می ره و آهنگی رو که دوست داره می خونه: به رهی دیدم برگ خزان پزمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا ‏بود....‏
دوباره که از اتاق بیرون می یاد هر چیزی که سر راهش باشه رو جمع و جور می کنه و نا خودآگاه در حال پاک ‏کردن و مرتب کردن تمام وسائل خونه ست و زمانی راحت روی تخت یا مبل اتاقش لم می ده که همه چیز سر ‏جای خودش باشه
و اگر کسی خونه باشه امکان نداره صداهایی رو نشنوه که می گن:‏
مثل سیمین شده تمام رفتارهاش،منظم،مرتب، با سلیقه ‏
به تصویر خودم تو آینه دقت بیشتری می کنم ،لبخند می زنم و از اینکه من با سیمین ،مادری که همیشه تحسینش ‏کردم مقایسه شده باشم لذت می برم.‏
این منم دختری که هر روز بیشتر از روز گذشته فرم مادر رو به خودش می گیره با تمام وسواس های اون،رفتار ‏ها،طرز فکرش،نگاه کردنش و حتی به گفته همه طرز راه رفتن و نشستنش
و من خوشحالم....

پ.ن. بوف کور عزیز نمی دونم چه جوری می تونم باهات ارتباط برقرار کنم آدرسی که برام گذاشتی گویا درست نیست.مرسی‏

  11:25 PM | دختر پاییز | نظرات [5] | نسخه قابل چاپ



زاده ی پاییزم ،آرزوهایم در آغوشم،چشمهایم نظاره گر روبه رو، گام بر می دارم در جاده ای به نام زندگی

شناسنامه کامل من...

آخرین یادداشت ها
لحظه ها را با تو بودن........
روزهایی که گذشت
چقدر گیجم
....
اعتراف
گمگشتگی
[ بدون عنوان ]
نفرین
چراغ ها را من خاموش می کنم...چراغ ها رو من روشن می کنم
گریه کن گریه قشنگه.....
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
....
تو بزن تا من برقصم
خاطره
کودکی هایم کجاست.............

آرشیو
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387
مرداد 1387

موضوع بندی
پراکنده
شخصی

لینک های روزانه
لینک دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
یوزپلنگان دشتهای وحشی
تمامی هر روزه ام(ساحل)
یه دوست غریبه
دلتنگی های یک مریم(مریم جون و آرین کوچولو)
دختر برفی

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
دست نوشته های یک ذهن پراکنده

خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری

جستجو در وبلاگ


تعداد بازدیدکنندگان
4596

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com