دست نوشته های یک ذهن پراکنده

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 یک روز بد

با خودم قرار میگذارم که دیگه به این موضوع فکر نکنم....

زیر بارون چشمهام رو می بندم و محکم قدم بر می دارم..آروم اما محکم سرم رو بالا می گیرم و می گذارم تمام صورتم با قطرات بارون شسته بشه

یک لحظه دوباره تمام خاطرات تلخ سرریز می شن تو ذهنم...خودم رو می بینم صدای فریادم رو و اشکهایی که گوله گوله از چشمهام سرازیر می شن یادم نمی یاد دیگه کی اینجوری اشک ریخته بودم...

به خودم فکر می کنم به افکاری که خیلی سریع به عمل تبدیل شدن و منی که خیلی متفاوت رفتار کردم...

دلم گرفته زیر بارون می شینم و چشمهام رو می بندم و نفس می کشم و داد می زنم خدایا خسته شدم...چقدر هزینه یک اشتباه

این بار دیگه بغض ندارم فقط احساس می کنم در اثر تمام فشارهایی که تو این چند روز تحمل کردم تمام بدنم گرفته...

شالم رو دور سرم سفت می کنم  ُدستهام رو تو جیب پالتوم می گذارم و به راهم ادامه می دم....

خودم باید تصمیم بگیرم من امروز خیلی تفاوت با من روزهای گذشته پیدا کرده یا نه

 

  09:57 AM | دختر پاییز | نظرات [0] | نسخه قابل چاپ


 تمنا...

صدای ساز ،بوی ملایم اودوکلنی که من دوست داشتم، موهای بلند و رها شده، نگاههای پر از تمنا و صدای نفس هایی که هر لحظه بلند تر و بلند تر می شد.....

من خالی از هر احساسم و این من رو عذاب می ده......

  11:47 AM | دختر پاییز | نظرات [3] | نسخه قابل چاپ


 منفی ام

منفی ام....

عجیب انرژی منفی از محیط می گیرم و به محیط منتقل می کنم....

خیلی حرفها برای گفتن دارم اما توان نوشتن ندارم...

عجیب این روزهایم گرفته اند....

  11:45 AM | دختر پاییز | نظرات [1] | نسخه قابل چاپ


 ترس...

گاهی با خودم فکر می کنم چی می شد چشمهام رو می بستم و بعد که باز می کردم زندگی تغییر کرده بود؟

یا اینکه چی می شد می تونستم دیگه به هیچ چیز فکر نکنم...

گاهی از ترس خواب های آشفته ای که این روزها زیاد به سراغم می یان چشمهام رو نمی بندم و دائم از این پهلو به اون پهلو می شم... نتیجه این می شه که صبح تمام سرم رو دردی عجیب می گیره و چشمهام می سوزه

نمی دونم خودم باید تغییر کنم یا شرایط اطراف رو باید تغییر بدم تا انقدر روحم عذاب نکشه....

من به دنبال آرامشم

  10:59 AM | دختر پاییز | نظرات [4] | نسخه قابل چاپ



زاده ی پاییزم ،آرزوهایم در آغوشم،چشمهایم نظاره گر روبه رو، گام بر می دارم در جاده ای به نام زندگی

شناسنامه کامل من...

آخرین یادداشت ها
لحظه ها را با تو بودن........
روزهایی که گذشت
چقدر گیجم
....
اعتراف
گمگشتگی
[ بدون عنوان ]
نفرین
چراغ ها را من خاموش می کنم...چراغ ها رو من روشن می کنم
گریه کن گریه قشنگه.....
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
....
تو بزن تا من برقصم
خاطره
کودکی هایم کجاست.............

آرشیو
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387
مرداد 1387

موضوع بندی
پراکنده
شخصی

لینک های روزانه
لینک دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
یوزپلنگان دشتهای وحشی
تمامی هر روزه ام(ساحل)
یه دوست غریبه
دلتنگی های یک مریم(مریم جون و آرین کوچولو)
دختر برفی

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
دست نوشته های یک ذهن پراکنده

خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری

جستجو در وبلاگ


تعداد بازدیدکنندگان
4614

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com