دست نوشته های یک ذهن پراکنده

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی....

شب جمعه آخر سال....بوی حلوا و یاد آوری خاطرات

صحبت از غذا خوردن بود..از تویی که هنوز بقیه پشت میز ننشسته بودن بشقابت رو جمع

می کردی و می رفتی

صحبت از سکوت بود و توداری...اینکه تو هیچ وقت تودار نبودی و همیشه مامانی باید قبل از هر مراسمی بهت یادآوری می کرد که این حرف رو نزنی ها

صحبت از دقت زیاد بود ...اینکه تو همیشه حواست به همه چیز و همه کس بوده و تو محبت و توجه نظیر نداشتی

یاد بوی تنت افتادم...می دونی که من همیشه همه رو با بوی تنشون به خاطر می یارم....یاد خنده هات...یاد برق نگاهت...یاد دستهای پیرت که زمان رد زبری روشون انداخته بود اما با چه مهربونی در آغوشم می گرفت

یاد اون روزهایی که کنارم می نشستی و برام نقاشی می کشیدی و بهم می گفتی آدمک رو چه شکلی بکشم....

 

شب جمعه آخر سال...بوی حلوا و یادآوری خاطرات...

جلوی عکست نشستم و یاد لبهات افتادم که زیر لبهات یه خالکوبی بود و من همیشه

 می پرسیدم مامان بزرگ این چیه پایین لبت؟

یاد انگشترت  که همیشه تو دستت بود و وقتی دستهام رو تو دستت می گرفتی باهاش بازی

 می کردم...

یاد عطر تنت که هنوزم فقط کافی چشمهام رو ببندم تا بتونم به خاطر بیارمش

یاد زمانی افتادم که تو حیاط فرش پهن می کردی می شستی و چایی می ریختی و با مهربونی نگاه می کردی....

 

شب جمعه آخر سال...بوی حلوا و یادآوری خاطرات...

 

یادته همیشه وقتی می خوابیدی  رادیوت رو می ذاشتی بالای سرت و اخبار گوش می دادی؟

صبحهای زود پا می شدی و آروم آروم می رفتی وضو می گرفتی و زیر لب اذان می دادی و می یومدی نماز می خوندی و همیشه بعد از نمازت دستات رو می بردی و بالا و یکی یکی دعا می خوندی و من همیشه دوست داشت این کار و همراهت انجام بدم

یادته روزهای آخری که داشتی برای همیشه از پیشمون می رفتی سرت رو پای مامان بزرگ گذاشته بودی و می گفتی جواهر یکم نازم کن....

روزهایی که صندلیت رو می گذاشتی توی حیاط و روش می نشستی و عصا رو توی دستت سفت می گرفتی و نگران بودی که ما چیزیمون نشه و دائم می گفتی بچه ها مواظب باشین و صدای اعتراض ما که می گفتیم آقاجان....................

 

می گن شب جمعه آخر سال باید رفت سر خاک اموات و براشون فاتحه خوند

اما شماها که دورین...حتی خاکتونم دوره..

خیلی دلتنگم...گاهی حس می کنم کاش بودین ..کاش تو روزهای خوب می تونستم لبخندهاتون رو ببینم و تو روزهای بد آغوشتون رو

دلم تنگه...خیلی زیاد...

انقدر بغض دارم که نمی دونم چه جوری فریآد بزنم...حس غریبی دارم

 

  2:26 PM | دختر پاییز | نظرات [0] | نسخه قابل چاپ



زاده ی پاییزم ،آرزوهایم در آغوشم،چشمهایم نظاره گر روبه رو، گام بر می دارم در جاده ای به نام زندگی

شناسنامه کامل من...

آخرین یادداشت ها
لحظه ها را با تو بودن........
روزهایی که گذشت
چقدر گیجم
....
اعتراف
گمگشتگی
[ بدون عنوان ]
نفرین
چراغ ها را من خاموش می کنم...چراغ ها رو من روشن می کنم
گریه کن گریه قشنگه.....
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
....
تو بزن تا من برقصم
خاطره
کودکی هایم کجاست.............

آرشیو
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387
مرداد 1387

موضوع بندی
پراکنده
شخصی

لینک های روزانه
لینک دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
یوزپلنگان دشتهای وحشی
تمامی هر روزه ام(ساحل)
یه دوست غریبه
دلتنگی های یک مریم(مریم جون و آرین کوچولو)
دختر برفی

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
دست نوشته های یک ذهن پراکنده

خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری

جستجو در وبلاگ


تعداد بازدیدکنندگان
4611

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com